خرید بک لینک
../upload/2/0.784211001316413254_jazzaab_ir.jpg
 
 
 
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛...
بقیه داستان را در ادامه مطلب مشاهده فرمایید...

برچسب: نویسنده: فانگذر تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1391 ساعت: 1:06

صفحه بندی