
یک روز صبح زود بود. هوا تاریک بود. سکوت باد در همه جا پیچیده بود.
خیابان ها و کوچه ها ارام بودند و صدای اذان در خانه ها پیچیده بود.
به راه مدرسه افتادم. وقتی به حصارگاه رسیدم هوا کمی روشن شده بود . دوستانم را در حیاط دیدم
پیش ان ها رفتم با انها حرف زدم.
صبحگاه شروع شد.بعد از قرائت قران با صدای دلنشین دوستم ,مدیر مدرسه شروع به سخنرانی کرد. اونهم چه سخنرانی!!!
با ان قیافه خواب الود و شبیه افغانی اش چرت و پرت هایی گفت.
مثلا این یکی از ان هاست
((ما برای کمک به مرات به شما به 5 طریق میتوانیم کمک کنیم که هر مکدومتون از اون 4 تا یکیش رو میتونید انتخاب کنید.))
ببخشید الان این 4 تا هست یا 5 تا؟
برچسب:
نویسنده: فانگذر