خرید بک لینک


 


یکی از همین شب ها بود که تو خونه ی ما مهمون بود.


مهمون اونی بود که من  ازش در حد تیم ملی بدم میومد.


خلاصه خودشون رو به زور اوردند خونه و نشستند.


خانوادشون , خانواده ی 4 نفره بود . یکی از اون یکی خود خواه.


پدر این خانواده مردی از خود راضی که فقط لاف میزد.


از اون طرف هم حامی هاش تایید میکردند.


نشسته بودیم حرف میزدیم


این خانواده شروع کردند .


((پسرم ماشالله تو مدرسشون اوله و تو مرات 2000 اورده))


من هم که نفرت داشتم ازشون حالش رو تو حرکت اول گرفتم.


گفتم خیلی خویه ولی اون موقع من زیر 320 اورده بودم باید تلاشش رو زیاد کنه.


بعد گفتم مدرسه خیلی فرق میکنه دیگه . شاید شاید این پسر شما تو مدرسه ما 10
باشه!!!


پدر و پسر به هم ریختند.رنگ از چهرشون پرید . من که داشتم حرف میزدم دیدم کمرم
درد میکنه فهمیدم برادرم هست که هی میگفت بسه بسه.


خلاصه راند اول رو ده هیچ بردم.


بعد پدر با رنگی پریده گفت بله شما راست میگین .


این پدره ادم نشد. باز شروع کرد به حرف زدن و من هم خراب کردم تمام لاف هاش
رو.


پدره  خسته شد با مادره تعویض شد. مادره شزوع کرد از دخترش گفتن و تعریفش
کردن.


 


ادامه داستان در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فانگذر تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1391 ساعت: 1:06

صفحه بندی